![]() |
![]() |
|
| إنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، ألَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. هود/81 |
|
سلام بر تو آن دم که از مشرق لایزال طالع می شوی تا بهانه ی خلقت آسمان و زمین باشی. شب بود اما شبی زلال ، به شفافیت شعاع خورشید که در دایره ی رنگین کمان پس از باران متجلی می شود. باشد ! به میهمانی دلها نیامدی باشد دوباره حضرت آقا نیامدی گفتم برای آمدنت گل بیاورند گل بود و عشق بود؛ ولی...ها؟نیامدی؟ می سوختیم در تب پروانگی خویش وقتی که از حوالی بالا نیامدی هی شعر می شدیم؛ولی شعرهای زرد خشکیده، بی رمق، پُرِ اما...نیامدی آنقدر چشم پنجره پایید راه را تا آنکه مرد خسته و تنها...نیامدی دق کرد و روی دست من افتاد، آینه در آرزوی فصل تماشا، نیامدی بار دگر برای دل تنگ من بگو آقا ! بگو که آمده ای یا نیامدی؟ فریاد می کشم پر ابهام عشق آی... خورشید ، ماه ، حضرت دریا ! نه...آمدی!**حامد حجتی
اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:36 توسط سالک ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام دادار داد آفرین
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی بر پرده ی دل نویسم بهــــر یار مهربانم محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان ! قلم راندیم تا تقربی جوییم به درگاهت. اگرچه یقین به خلوص نیت خویش نداریم، اما کرم نما و قبول فرما که ران ملخی است بهر سلیمان. |
|
RSS
|