![]() |
![]() |
|
| إنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، ألَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. هود/81 |
|
شغل من اين است كه ساعتي پس از غروب ، غروب سرخ ، غروب پرغم ، يك غروب ديگر بي تو، بنشينم و آسمان را بنگرم ،بنشينم و ماه را نظاره كنم ..... و من ماه را دوست مي دارم ، نه به خاطر آن كه زيباست - كه زيبايي او بسي كوچك است در برابر زيبايي تو - بلكه او را دوست دارم ، از آنرو كه در بسياري از شبها تو را ديده است ... تو را ديده است و البته خجل شده است ، كه در برابر نور عظمت تو چه ناچيز مي درخشد!و چه كوچك !و چه بي نور !و يقين مي دانم كه تو نيز ماه را ديده اي نيك باور دارم كه تصوير ماه ، در چشم هاي زيباي تو نيز درخشيده است و براي همين است كه دوست دارم تمامي شبها ، خيره خيره ، ماه را بنگرم تا تصويري كه در چشم تو درخشيده است ، در چشم من يعني ديدگان مرد عاشق آشفته نيز بدرخشد ! بگذار واسطه ي بين من و تو ، همين ماه باشد تا من دل خوش كنم به اين كه شايد زماني كه به ماه مي نگرم ، تو نيز در همان لحظه او را در حال نگريستن باشی و آن وقت ، ما ، من و مولا ، هر دو در يك لحظه ، به يك چيز نگريسته ايم و هردو در يك لحظه به ماه انديشيده ايم .... آه ! چه لذتي دارد اين احساس نزديك بودن به تو ! چه شوري دارد اين حس ِ هم احساس شدن با تو ! بگذار واسطه بين من و تو همين ماه باشد و بگذار تا من ، به اين واسطه ي بين ما بگويم كه چقدر در آرزوي توام! كه چقدر محتاج توام ! كه چقدر فدايي تو ام ! كه چقدر بي تو هيچ ام ! و چقدر بدون تو پوچ ! و چقدر .... ! آقاي من ! بگو كه آيا به ديدار عاشق دل سوخته ي خويش نمي آيي؟ و بگو كه آيا مي شود عاشقانه كسي را دوست داشت و در اين آرزو نبود كه تصويري از او داشت؟ و بگو كه من ، اين شيداي ديوانه ي سرگشته ي تو ، چه كنم با اين غم عظيم كه هيچ تصويري از تو ندارم ؟ پس بگذار كه تنها يك نظر ، حقيقت ماه را نظاره كنم . همان يك نظر مرا بس است . من همان يك نگاه را ، هر روز هزار بار ، در ذهن خويش مرور خواهم كرد . پس تنها يك نظر ! تنها يك نگاه ! براي يك لحظه ! براي قسمتي از لحظه اي ! آه ! چه كنم با دلي كه تو را مي خواهد ؟! چه كنم با قلبي كه همه آتش است از دوري تو ؟! چه كنم با چشمي كه تشنه ي باران اشك است از جدايي تو؟! چگونه خاموش باشم؟! چگونه آرام گيرم؟! چگونه آرامش يابم؟! تو را به مهر ! تو را به دوستي ! تو را به خدا! فقط يك نظر .... تنها يك نگاه! « َالّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ اْلفَرَجْ »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:57 توسط سالک ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام دادار داد آفرین
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی بر پرده ی دل نویسم بهــــر یار مهربانم محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان ! قلم راندیم تا تقربی جوییم به درگاهت. اگرچه یقین به خلوص نیت خویش نداریم، اما کرم نما و قبول فرما که ران ملخی است بهر سلیمان. |
|
RSS
|