![]() |
![]() |
|
| إنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، ألَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. هود/81 |
|
آرام آرام مي آيم . دست هاي خسته ام جان مي گيرد روي سنگ مزارت ؛ خسته ام. خسته تر از باد وقتي مي وزد . باران وقتي مي بارد .كوه وقتي مي شكند. مَرد وقتي مي ميرد... . چيزي با تارهاي صوتي ام گره مي خورد .خيال گريه ندارم . آن طرف تر صداي شيون مي آيد .دست مي گذارم روي واژه واژه نامي كه نام نيست . مي خوانم: بِسْمِ الله اَلرَّحْمنِ اَلرََّحيمْ . اَلْحَمْدُلِلّه رَبِّ الْعالَمينْ . . . بوي ياس مي آيد . . . الرَّحْمنُ الرَّحيمْ . . . به گريه مي افتم . . . مالِكِ يَوْمُ الدّينْ . . . هق هقم اوج مي گيرد . . . اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعين . . . كودك مي شوم . . . اُهدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم . . . زار مي زنم . . . صِراطَ الَّذينَ . . . . صداي ناله مي آيد . كمي دورتر از تو كسي را به خاك مي سپارند ؛ از گوشت من ، از خون من . اما . . . من اينجا بيش از تو غصه دارم. . . كنارت زانو مي زنم . مي دانم نگاهم مي كني ، اما من كجا را نگاه كنم ؟ كاش عكس تو هم توي يكي از اين قاب ها بود . كاش اسم تو هم روي اين قبر بود .كاش. . . آدم ها يكي يكي از كنارم عبور مي كنند .سرم را پايين مي اندازم .اشك هايم هنوز كودكانه مي بارند ، مثل آن شب بيرون حرم امام رضا.دسته عزاداري جنوبي ها. . . بي كلام . . . با همان سازي كه دلم را كباب مي كرد .يكي انگار توي دلم خنجر مي كشيد .گريه مي كرد .مجنون ديده بود شايد . . . به گمان الان هم مجون شده ام . . . من. . . تو . . . او . . . اين واژه هاي تكراري دودزده بي حاصل ،« من » چه مي دانم « تو » چه كسي هستي .اما اين را مي دانم كه دل تو هم گاهي مي گيرد .گاهي دلتنگ مي شوي براي آن هايي كه رفته اند . براي آن هايي كه مي شد بمانند .مي شد شانه بالا بيندازند و بگويند : به من چه مربوط . . . اما نگفتند و رفتند . . . .نمي دانم .شايد اگر من جاي آن ها بودم . . . نمي دانم . . . نمي دانم . كاش مي شد كاري كنيم به نشانه ي قدرشناسي ، سپاسگزاري يا دست مريزاد. . . كاري كنيم كه نگويند اين نسل غيرت ندارد . . . اگر حوصله كردي و اين حرف ها را تا اينجا خواندي ، اگر دلت لرزيد ، اگر چيزي توي چشم هايت شكست ، قلم بردار و بنويس . بنويس وقتي مي روي گلزار شهدا چه حسي به تو دست مي دهد. . . . «برگرفته از روزنامه ايران »
« َالّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ اْلفَرَجْ »
« َالّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ اْلفَرَجْ» يا اباصالح المهدي ادركني « َالّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ اْلفَرَجْ»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:25 توسط سالک ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام دادار داد آفرین
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی بر پرده ی دل نویسم بهــــر یار مهربانم محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان ! قلم راندیم تا تقربی جوییم به درگاهت. اگرچه یقین به خلوص نیت خویش نداریم، اما کرم نما و قبول فرما که ران ملخی است بهر سلیمان. |
|
RSS
|