![]() |
![]() |
|
| إنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، ألَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. هود/81 |
|
چشمــم به در سياه شـــــد اما نيامدي زيباترين شكـــــــوفه ي بستان احمدي گوشم به زنگ و ديده به در،غرق انتظار خواهند ماند ، تا كـــه بگـــــويند آمـــدي اگر مهر انتظار را بر قلب هايمان حك نكرده بودند ، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستان نكرده بودند، معلوم نبود در اين تاريك و روشن مبهم و اين گردش ممتد و كشدار ثانيه ها كه روز و شبش يكسان است ، اين همه دلواپسي ، اين همه حسرت و اين همه سوز و گداز را به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش مي برديم و از كه پناه مي جستيم . روزها آنقدر با رنگ و نيرنگ آميخته است كه روزمان را از شب نمي شناسيم و اين ابر ، ابرهاي تيره حريص آنچنان وسعت آسمان را بلعيده اند كه ديري است رنگ خورشيد را نديده ايم .همه جا تاريك و ظلماني است ، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ هاي تاريخ را بر فرازش بياويزي ، باز چاه و چاله را نمي بيني و پا به لنجنزار مي گذاري كه بيرون آمدن از آن طاقت فرساست ، گويي چشم بسته راه مي روي كه برادرت را ، همسايه ديوار به ديوارت را كه براي تامين معاشش تكه اي از وجودش را به حراج مي سپارد ، جان مي فروشد تا آبرو بخرد را نمي بيني يا نه ،شايد هم مي بيني ، اما براي راحتي وجدانت ، عينكي سياه به رنگ دلت به چشم مي زني تا نبيني، تا آزاد باشي ، آه چه اسارتي ؟! مولا جان ، فضاي غبارآلودي است ، يلداي غربي است ، پس ، در كدامين سپيده لايق ، ذوالفقار تو سياهي شب را مي درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پيوند مي زند! فرزند لافتي! ذوالفقار عمري است چشم به راه دارد تا تو بيايي ؛ نداي " فزت و رب الكعبه " تاب و قرار از او ربوده است .آه. . . ذريه علي (ع) ، فرزند غريب كوفه ! صداي درد دل غريبانه پدر را مي شنوي ؟ چاه منتظر توست ، تا حق امانت را ادا كند .مهدي جان ! زين واژگون ذوالجناح را كي سامان مي بخشي ؟ كي نداي " هل من ناصر ينصرني "سالار شهيدان را پاسخ مي گويي و نام هاي از ياد رفته شهدا را ديگر بار ملكه ذهن ها مي سازي ؟ منتقم آل رسول (ص) كي مي آيي ؟ ديري است تابلوهاي شهيدانمان خاك غربت گرفته اند و حال آنكه هر روز در اين سياه بازار تابلو هاي تازه اي چشم ها را خيره مي سازند ، تابلو هايي از چهره آدم ها با رنگ و آبي جذاب و گيرا .آه ، مولاي من ! اين نجابت گمشده و اين غيرت بر باد رفته را بدون تو چگونه بازيابيم ؟ خسته ام ،خسته از اين ديوارها ،از اين شهر بي دروپيكر و از اين آدم هاي غفلت زده! دلم گرفته است ، هواي تازه مي خواهم .ديگر كوچه و بازار و خيابان ، روح خسته ام را نوازش نمي دهد .اي طبيب حاذق روح و روان ، اي طبيب موعود ، موعد ملاقات ما كي مي رسد تا با دم مسيحاييت روح زندگي را در كالبد زندگي بي روحمان بدمي و بر قلوب غريبمان ،آسمان آسمان عاطفه بباري . براي جسممان وسايل راحتي آنقدر فراهم است که به زودی از کار می افتیم و آنقدر اشباع شده ايم كه به زودي خالي مي شويم ، اما آيا اين روح خسته و سرگردانمان را خريداري هست ؟ آيا جوابي هست كه سوال تشنه روحمان را سيراب سازد و آبي هست كه ريشه خشكيده اش را آبياري كند ؟ اي بيكران معرفت! كي مشكت را پر آب مي سازي ، تا بر وسعت دل هامان بتازي و بنياد تشنگي براندازي ؟اي باغبان مهربان بستان معرفت ! گاه آفت زدايي رسيده است . اي نازنين ، نهال هاي طوفان زده و اين جوانه هاي آفت گرفته را مگر به جز دستان تو التيامي هست؟ مسيحا نفس دوران!كي مي آيي؟ كدامين آدينه را به قدوم سبزت متبرك خواهي كردتا سوال بي جواب عاشقان را كه هر جمعه با سوز و گدازي عاشقانه فرياد مي كنند: "اين الطالب بدم المقتول بكربلا " پاسخ گويي ، سرور غريبان ،مولاي غريبان !بر غربت دل هايمان ببار كه دیري است شاهد غروبي غريبيم. افسردگي گرفته دلم از نبودنت حتي پريده رنگ گلم از نبودنت آقا بيا كه بي مدد چشم هاي تو نزديك تر شده اجلم از نبودنت
« اللّهم عجّل لوليك الفرج » |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:48 توسط سالک ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام دادار داد آفرین
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی بر پرده ی دل نویسم بهــــر یار مهربانم محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان ! قلم راندیم تا تقربی جوییم به درگاهت. اگرچه یقین به خلوص نیت خویش نداریم، اما کرم نما و قبول فرما که ران ملخی است بهر سلیمان. |
|
RSS
|