![]() |
![]() |
|
| إنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، ألَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. هود/81 |
|
چقدر اين مزار ها گفتني هاي فراوان دارند! كيستند صاحبان اين تربت ها كه از مزارشان عطر زندگي مي دمد؟ كيستند اينان كه مزارشان آكنده از شميم '' لا خوف عليهم و لا هم يحزنون '' است؟ كيستند اينان كه از مزارشان عطر '' لبيك '' مي دمد؟ كيستند اينان كه ''لاله'' افكنده سر از شور عشقشان ، از خاك مي دمد؟ كيستند اينان كه خورشيد ، هر سحرگاه به پابوسشان مي آيد؟ ياران پاكباز خدا را با چه عظمت بايد شناخت كه در حيات دنيوي و اخروي،بوي بهشت از قامتشان مي تراود ؛ عطر سيب مي دهند،كربلايي اند و خداوند، جاودانگي را به وجود جاريشان هديه كرده است:''و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون''. حاشا كه نام و ياد شهيد به منطقه اي ،محله اي و گلزاري محدود نمي شود! شهيد جاري ترين زمزمه ي آسمان در دل هستي است. شهيد آيينه ي تمام نماي ايمان در قاموس روزگاران است. ايمان شهيد يعني انعكاس''اني اعلم ما لا تعلمون'' شهيد يعني نجابت انسان زميني ،در آيينه ي آسمان. شهيد يعني صداقت در حفظ امانتي كه انسان آن را به عهده گرفت. شهيد يعني بركت زمين؛زميني كه اگر وجود شهيدان نبود،شايد نعمت خويش را از ساكنانش دريغ مي كرد! شهيد يعني افتخار اهالي خداوند،مقابل نااهلان! شهيد يعني تفسير ''ما رايت الا جميلا'' خوشا شهيدان و خوشا آنانكه با ياد شهيدان زنده اند! « سيد علي اصغر موسوي »
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:50 توسط سالک ساقی |
|
|
سلام. قرار بود اين پست مطلبي در مورد شهدا باشه،ولي........ نمي دونم چه جوري شروع كنم، ولي بهتره اينطوري بگم اين گفته هاي كسي هستش كه دوران انقلاب بوده و فعاليت مي كرده. اصلاً دلم نمي خواست اين وبلاگ كه اختصاص داره به امام زمان(عج)و شهدا بوي سياست به خودش بگيره ولب خب............................... اين نظر منه و مي خوام نظر شمارو هم بدونم. من يه نسل سومي ام.فقط حرفا و تصاوير رو از اون زمان شنيدم و ديدم . چيزي كه مي خوام بگم اينه كه به نظر شما چه كساني براي رهايي اين كشور از سلطنت مزدور شاهنشاهي تلاش كردن؟ چه كساني صف اول تظاهرات رو تشكيل مي دادن ؟بيشتر مبارزان چه كساني بودن؟ مي خوام در مورد خيلي از اين افراد كه الان در بين مانيستن بگم.حالا چرا نيستن؟؟؟؟ اول يه مقدمه ي كوتاه در مورد اون زمان بگم:در دوران انتقلاب چند گروه فعاليت داشتن: 1-كمونيست:كه اونجور بايد و شايد اسلام و قبول نداشتن. 2-مجاهدين كه اسلام و قبول داشتن ولي مي گفتن بايد همه گروه ها بايد در كنار هم در جامعه زندگي كنن.حالا تا چه حد صحت داره............نمی دونم. 3-و گروه ديگه حزب اللهي ها بودن.كه فكر مي كنم اين نيازي به توضيح نداره. حالا بپردازيم به ابن كه چرا بعضي از اون افراد در بين ما نيستن: خيلي از جوون هايي كه تظاهرات راه مي انداختن و براي پيروزي انقلاب تا پاي جان مبارزه مي كردن، بعد از انقلاب(صرف نظر از اون عده ای که در همین مبارزات شهید شدن،) تك تكشون اعدام شدن.حالا چرا و توسط چه كساني؟؟؟ اين افراد عقيده داشتن كه جامعه يابد آزادي باشه.من كسي و مي شناسم كه تحصيلات بالايي داشت(فوق ليسانس الكترونيك) و به خاطر همين اعتقادات اعدامش كرد!!! بعد پشت يه تويوتا دور شهر كشوندنش.بعد جسد له شده ي تك پسر و به پدر پيرش تحويل دادن و حتي اين اجازه رو بهش ندادن كه لااقل تويه قبرستون دفنش كنن.جسد اون بنده خدا تو حياط خونه ي پدريش دفن شده. من كسي و مي شناسم كه فقط به خاطر اينكه روزنامه ي مجاهدين رو مي خوند اعدام شد. من كسي و مي شناسم كه به خاطر اينكه در كتابخونه ش چند تا از كتاب هاي مجاهدين رو داشت كشته شد.و......و.......و خيلي هاي ديگه.و همه اينهايي كه من می شناسمشون افرادي بودن كه در بهترين دانشگاه هاي تهران درس ميخوندن.انسان هايي بودن آزاده ،فهميده،با شعور ،رئوف ،مردم دوست.حاضر بودن جونشون رو براي مردم و مملكت فدا كنن.اينها از بهترين دوستاي پدرم بودن. و البته من كسايي رو هم مي شناسم كه نخبه هاي اي جامعه رو با دست هاي خودشون گلوله بارون مي كردن.هر شب كلي از جوون هاي مردم و توي تهران و حتي شهرستان ها اعدام مي كردن. بعضي از جنازه هارو تحويل خانواده ها مي دادن و بعضي هارو هم معلوم نبود چی كارش مي كنن. دانشجو هايي كه الان اگه زنده بودن هر كدومشون مي تونستن باعث افتخار خودشون و ايرانمون باشن.به نظر شما دست طبيعت برنمي گرده؟؟چرا داره برمي گرده ،واسه چندتاشون كه برگشته و بلايي كه سر جوون هاي خالص اين مملكت مي آوردن الان داره سر خودشون مياد.بهتره نامي ازشون نبرم.آدم مي مونه اين افراد اون دنيا چه جوابي دارن كه به خدا بدن؟؟؟ اين حرفاي پدرمه .هر سال به اين ايام كه مي رسيم ،وقتي ازش مي خوام از اون روز ها برام حرف بزنه در حالي كه چشمانش پر از اشك مي شه اينارو برام تعريف مي كنه.اينا قطره اي از اون دريا . گوشه اي از اون گذشته ي تلخ بود.وقتی حرفاي پدرم تموم شد ،اين جمله هي توي گوشم زنگ مي زد: بأي ذنب قتلت. آره قبول دارم كه عقايد درستي نداشتن ولي اونها بودن كه اين مملكت رو از چنگال طاغوتي ها درآوردن،به این اميد كه در آينده با رهبري امام خميني با آزادي كامل توي كشورشون زندگي كنن.همه ي گروه ها و احزاب براي نابودي اين حكومت منفور تلاش كردن،مبارزه كردن،ولي واقعاً چرا آزادي بيان و اجازه ي حيات بهشون داده نشده؟؟؟؟آيا اين عدالته؟؟؟؟!!!!! با اينكه خيلي محق نمي دونمشون ولي آيا واقعاً اعدام پاسخ مناسبي براي خواسته هاشون بود؟؟؟ ياد جمله ای از دكتر شريعتي افتادم:« ....و اگر خفه ام كنند،سازش نخواهم كردو حقيقت را قرباني مصلحت نمي كنم،اما آن قوم اگر موفق شوندكه مرا بكشندو يا همچون عين القضاة شمع آجين كنند و يا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند ،حسرت شنيدن يك «آخ» را هم بر دلشان خواهم گذاشت....» پدرم مي گه "آيندگان به ما لعنت مي فرستن"
نظر شما چيه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:26 توسط سالک ساقی |
|
|
با سلام.عزاداری هاتون قبول.شعری که انتخاب کردم طولانیه ولی ارزش خوندن و داره.التماس دعا
خواب ديدم خواب اينكــــه مــــرده ام خواب ديدم خسته و افـســــــــرده ام روي مـــــن خـــروار ها از خــــاك بود واي قبـــــر مـــــــن چه وحشتناك بود تا ميان گــــــــور رفتم دل گــــــــرفت قبركـــــن سنگ لحد را گل گــــــــرفت بالش زير ســـــــــــرم از سنــــگ بود غـــرق وحشت سوت وكــور وتنگ بود ناله مــــــي كـردم وليكن بــي جواب تشنه بودم ، تشنه ي يك جـــــرعه آب خسته بودم هيـــــچ كس يارم نشـــد زان ميان يك تن خــــــــــريدارم نشـــد هـــر كه آمـد پيش حرفي راند و رفت ســــوره ي حمدي برايم خـواند و رفت نه شفيعـي ،نه رفيقـي،نه كســــي ترس بود و وحشت و دلواپـســـــــــي آمـــــــــدند از راه نزدم دو مـــــلــــك تيــــره شــــــد در پيش چشمانم فلك يك ملك گــفتا بگــــــو نام تو چيست؟ آن يكــــي فريــــــاد زد رب تو كيست؟ اي گنه كــــار سيه دل ، بستــــــه پر نام اربابان خـــــــــــــــــود يك يك ببـــر در ميان عـمـــــــر خود كـــن جستجو كــــار هاي نيك و زشتت را بگـــــــــــو گفتنم عـمــــــر خودت كــــــردي تباه نامــه ي اعـمــــال تو گشته سيــــــاه مـا كـــــــه مامــــــــوران حق داوريم اينكــــت سوي جـهـنـــم مــــــي بريم ديگـــــــر آن جا عــذر خواهي دير بود دست و پايم بسته در زنـجــــــــيـر بود نا اميد از هر كــــــــــــجا دل در فكــار مـــــي كـشيدندم به خفت ســـوي نار ناگــهان الطاف حق آغــــــــــــاز شـد از خبان در هاي رحـمـت باز شــــــــــد مـــــردي آمــــــــد از تبار آسـمـــــان نور پيشانيش فــــــــــوق كـهكــشــان چشمهايش زندگـــاني مي ســـــرود درد را از قـلــــب آدم مـــــــــــي زدود گيسوانش شــط پر جوش و خــروش در ركــــابش قدسيان حلقه به گـــوش صورتش خورشيد بود و غـــــــرق نور جــام چشمانش پر از شـرب طهـــــور لب كـه نه، سر چشمــه ي آب حيات بين دستش كـــــــــائنات و ممكـــــنات خــــاك پايش تربت عــــــــــرش برين طــــــــره آن از گيسويش حبل المتين بر سـرش دستار سبزي بسته بــــود در دلم مهــــــرش عجب بنشسته بود در قـــدوم آن نگـــــــــــار مــــه جبين از جلال حضرت عــشـــق آفـــــــــرين دو مــلك ســــــــر را به زيــر انداختند بال خود را فــــــــرش راهـش ساختند غرق حيرت داشتند اي زمــــــــــزمه آمـــــدند اينجا حـسـيـــن فـــــاطمــــه صـــــــــاحــب روز قيامت آمــــــــــده گوئيــــــــا بهـــــــــر شفاعـت آمـــــده ســـــــوي من آمد مرا شرمنده كــرد مهـــــربانانه به رويم خنده كـــــــــــرد گفت :آزادش كـــنــيــد اين بنـــــده را خــــــــــانه آبادش كــــــنيد اين بنده را اين كــــــه اينجا اين چنين تنها شــده كـــــــــام او با تربت مـــــــن وا شــده مادرش او را به عشقـــم زاده اســت گـــريه كــرده، بعد شيرش داده است اينكه مي بينيد در شـور است وشين ذكـــــر والايش بوده است يـا حسيــن ديگـــــران غـــــرق خوشي و هلهله ديدم او را غـــــــــرق شور و هـــروله با ادب در مجلس مــــا مــي نشست او به عشق من سر خود را شكــست سينه چاك آل زهـــــــــــرا بوده است چـاي ريز مجلــــــــس ما بــوده اسـت خويش را در سوز عشقــم آب كــــرد عكـــس من را بر دل خود قاب كــــــرد اسم مـــــــــن راز ونيازش بوده است خاك من مهـــــــر نمـــازش بوده است پرچم مـــن را به دوشش مـي كشيد پا برهـنـه در عــــــزايم مـــــــي دويد اقتـــدا به خواهــــــــــرم زينب نمــود گـــــــاه مي شد صورتش بهرم كــبود بار ها لـعـن اميه كــــــــــــرده اسـت خويش را نذر رقيــه كــــــــــرده است تا كــــــــه دنيــا بوده از مـــــــــن دم او غـــذاي روضــــــــــــه ام را هم زده اينكــــه در پيش شمـا گـــــــرديده بد چشم و جانش بوي روضــــه مي دهد حـرمت مــــن را به دنيــا پاس داشت ارتباطــــــــــي تنگ با عباس داشـــت نذر عباسم به تن كـــــــــرده كـفــــن روز عــــــــــــاشورا شده سقاي مـــن گـــريه كـــــــــرده چــون براي اكبرم با خود او را نزد زهـــــــــرا مــــي برم هــــــر چه باشد او برايم بنــده اسـت او بســــــوزد صاحبش شرمنده اسـت در مرامم نيست او تنــهــــــا شــــود باعث خوشحــــــــــــالي اعــــدا شود در قيامت رنگ وبويش مـــــي دهـــم پيش مـــــــــردم آبرويش مي دهــــم باز بالاتربــه روز ســـــــــــــر نوشــت مــــي شود همسايه مـــن در بهشت آري،آري هر كـه پا بست مـــن است نامه ي اعمـــــــال او دست من است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:2 توسط سالک ساقی |
|
|
سلام.
خيلي خلاصه برم سر اصل مطلب.اين وبلاگ حول موضوع امام زمان(عج) و شهدا مي گرده. اميدوارم كه مورد قبول آن حضرت،شهدا و شما قرار بگيره. هر چقدر خواستم از خودم چيزي بنويسم نتونستم.چرا که ديدم نه بيان شيوايي دارم و نه قلم رسايي كه در شأن ايشان بنويسم.اما براي اينكه بنده هم از غافله عقب نمانم فقط اين را بگويم كه: آقا من هم دوستتان دارم،اگر من هم لياقت داشته باشم منتظر شما هستم و هر صبح كه مي شود با شما عهد مي بندم...خلاصه روزم را با شما آغاز مي كنم.هر وقت طلوع آفتاب را ببينم دلم سرشار از شور و شوق مي شود و با خود مي گويم آيا آن روز را خواهم ديد كه آفتاب حقيقت بيايد!!!! راستي فرارسيدن ايام محرم وشهادت آقا ابا عبدالله الحسين و ياران باوفاشون رو تسليت مي گم.التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 4:0 توسط سالک ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام دادار داد آفرین
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی بر پرده ی دل نویسم بهــــر یار مهربانم محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان ! قلم راندیم تا تقربی جوییم به درگاهت. اگرچه یقین به خلوص نیت خویش نداریم، اما کرم نما و قبول فرما که ران ملخی است بهر سلیمان. |
|
RSS
|